Friday, December 31, 2004

مادر زن

من و همسرم حدود دو سال است كه با هم ازدواج كرده ايم. از ابتداي شروع ازدواج مان سكس بسيار داغي داشتيم . هر دوتايمون بسيارحشري و پراز هيجان و شور بوديم.از همان آغاز طوري برنامه هايمان را تنظيم كرده بوديم. كه هر لحظه و در هركجا بوديم برايمان فرقي نداشت با ولع خاصي به هم مي چسبيديم و به همديگر لذت مي داديم .از اولين روز قرار گذاشتيم هركداممان كه دلمان خواست به نوعي خواسته اش را بيان كند. مثلاُ او وقتي دلش مي خواست. يكي از سينه هايش رو بيرون مي گذاشت يا يواش مي اومد و يواشكي كيرم را مي گرفت. يا دامنش كوتاهش رو در مي آورد و با شورت پيشم مي اومد. و من هم همينطور يواشكي در آشپزخانه يا در هرجاي خانه از پشت بغلش مي كردم. و گردنش را مي بوسيدم.ما به هيچ وقت به همديگر نه نمي گفتيم چون اين خواستن ها غير مترقبه بيشتر حال مي داد . يادم مياد يه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه ديدم با يه پيرهن نازك مشغول كاره. سريع لخت شدم و كيرم كه داشت راست مي شد به سراغش رفتم. يواش بغلش كردم آروم كيرم را وسط كونش ماليدم ابتدا متوجه لختيم نشد. چون پشتش به من بود وقتي سرش را برگردوند و ديد كه من لخت و آماده هستم. گفت: اوف عزيزم داشتم تو ذهنم باهات حال مي كردم. آروم كونشو عقب داد و گفت عزيزم خيلي دوستت دارم, درست اون زماني كه مي خوامت پيشمي. دامنشو بالا زدم ديدم وسط شورت قرمزش خيس خيسه. شورتو كه كنار زدم ديدم كس خوشگلش خيس و نمناك آماده است. بهش گفتم اجازه هست؟ با يه حالت شهوتناكي گفت زود باش دارم مي ميرم و من هم از همان پشت آروم سر كيرم را گذاشتم روي كسش. آروم خودشو به من چسبوند.كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن. سينه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب با دستام مي مالوندم.اونم دستاشو گذاشته بود رو دیوار اجاق گاز و بيشتر از من حال مي كرد.بعد كه از اين حالت خسته شديم روي فرش آشپزخونه دراز كشيديم. اون اومد روم. خوب مي دونست چيكار كنه! ديگه داشتيم به اورگاسم مي رسيديم. بهم گفت حيف كه تو اين حالت اون تو نريزي... نمي دونيد وقتي آبم با فشار داخل كسش شد يه حالي به هردوتايمون داد که تا يه ربع جون بلند شدن رو نداشتيم.ناهار آن روز را دو ساعت ديرترخورديم. كه اين باعث شد كه جريان اصلي كه میخوام برايتان بگم شروع بشه...ساعت 3 بعدازظهر بود. تازه شروع كرديم به كمك هم ناهار رو آماده كردن. يه ساعت بعد تازه ناهار رو تمام كرده بوديم كه زنگ در به صدا در اومد. معمولا" بعداز اتمام سكس ما ديگه لباس كاملي نمي پوشيم شايد يه شورت بپوشيم. آن هم به خاطر ترشحاتي كه ممكنه بيرون بياد آن لحظه هم من و همسرم فقط يه شورت تنمون داشتيم. وقتي زنگ خونه رو شنيديم دستپاچه شديم. از پشت آيفون صداي مادرشو شنيديم . مادر همسرم با من اختلاف سني كمي داشت. زني ميانسال بسيار خوش اندام و خوشگل بود البته زنم هم خيلي خيلي خوشگله عين مادرش.تا با آسانسور بالا بياد ، زنم يك شورت توري و یه پيرهن بسيار نازك پوشيد. و فقط يكي از دگمه هاش رو بست. من هم از يه طرف دنبال شلواركم و پيرهنم بودم و از يه طرف از ديدن اين حالت زنم كيرم داشت راست مي شد.بهش گفتم يكي طلب من تلافي مي كنم.!!!! خنده هوسناكي كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود. و گفت: بابا مامانم داره مي ياد يه كم مواظب باش زشته. گفتم اگه خودتو ببيني به من حق مي دي. اگه بچه كوچكي هم ما رو تو این وضعیت مي ديد متوجه مي شد كه چه خبره!!! در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسيده بود. به هر ترتيب بود سعي كردم خودم را عادي نشون بدم. مادرش همين كه اومد تو دخترش رو ديد و با چشمهاي گردشده بهش نگاه كرد! يه نگاهي هم به من كه كيرم تازه داشت آروم مي شد انداخت. سلام و احوالپرسي كرديم اومد و روي مبل کنار دخترش نشست. سرخی رانهاي سفيد زنم و خيسي شورت سفيدش و نوك پستانهاش كه از زير پيراهن نازكش بيرون اومده بود می گفت كه اينجاچه خبره!!!از هواي اتاق هم بوي شهوت و سكس و هوس مي باريد. مادرش با لبخند معني داري گفت انگاري بد موقعي مزاحم شدم. اگه اجازه بدين برم بعدا میام. همسرم با لحن هوس آلود و با ناز تحريك كننده اي گفت نه مامان جون تازه داشتيم گرم مي شديم در ثاني شما كه غريبه نيستيد. من و شما كه هميشه با هم بوديم الانم عزيز دلم (به من اشاره كرد) به جمعمون اضافه شده. ما بايستي از شما كمك بگيريم تا بتونيم بهتر از هم لذت ببريم. مادرش در حالي كه مي خنديد به من گفت دخترم واقعاُ قوي هستش ولي مي بينيم شما از پسش براومدي. رو به زنم كردم و گفتم: به به عجب حرفهاي جالبي مي شنوم.!!! يعني چي كه هميشه باهم بوديم؟ مادر زنم گفت: راستش مي دونيد وقتي دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود هميشه به همين وضع بود.! آخه من و اون كمي با هم شيطنت مي كرديم! البته دور از چشم باباش. با هم حموم مي رفتيم با هم لخت مي خوابيديم و از سكس با هم لذت میبردیم! گفتم: خوب منهم تو بازيتون هستم! وضعيت منو مريم كه معلومه.! مي مونه شما كه اونم با اين توصيفات دلم مي خواد شما هم با ما باشید.!بعد رو به زنم كردم و گفتم نميخواي از مادرت پذيرايي كني؟ در حالي كه داشت بلند مي شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من ميام شما شلوغ نكنيد ها!!!من راست راست كرده بودم. و هر دو تايشان متوجه اين موضوع شده بودند. دلم مي خواست حسابی دلي از عزا دربيارم!!!مادر زنم شروع كرد حرف زدن. دستاش داشت روي رونها و پاهاش حركت مي كردند و من از خجالت نمي توانستم نگاه مستقيم كنم.!هم داشتم از شدت شهوت مي مردم و هم از خجالت نمي دانستم چه كنم. كه يهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت: يه لحظه مي توني بيايي؟ من هم از خدا خواسته بلند شدم. يادم رفته بود كه كيرم راست شده به خاطر همين وقتي بلند شدم انگاری در شلواركم يه خيمه زده شده.! درست در همين لحظه مادرزنم داشت به من نگاه مي كرد و يه لبخند هوسناكي كرد و گفت برو ببين چه كارت داره، زود بيايين منتظرتون هستم. سريع خودم رو به آشپزخانه رسوندم ديدم زنم بالاي صندلی رفته و تنها دگمه بسته پيرهنش رو باز كرده, شورتش رو در آورده و با پاهای باز آماده نشسته. بهم گفت: يالا زود باش كه جيگرم داره آتش مي گيره. سريع زيپ شلواركم رو بازكردم! كيرم از كنار شورتم افتاد بيرون. آهسته گذاشتمش روي كسش و يواش به تو هل دادم. به آرومي تو رفت.يهو زنم با يه صداي نازكي و دوست داشتني شروع به آه و اوه کرد من شروع كردم به تلمبه زدن. و در این حين بهش گفتم مادرت گفته زود برگردين!.زنم گفت: يكم ديگه مي خوام!!ديدم داره ميلرزه. احساس كردم داره ارضا ميشه ولي من آبم نيومده بود. خوشحال بودم و تو دلم نقشه هاي ديگه اي رو می كشيدم. زنم گفت اگه نمي خواي آبت بياد مسئله اي نيست! نيروت رو نگه دار بعدآ به دردمون مي خوره...زود خودمونو جمع كرديم. اول من بعد همسرم سيني شربت و شیرینی به دست وارد پذيرايي شديم. مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببينم با اين عجله كه آدم نمي تونه كاري بكنه مگه نه؟ سرم را انداختم پايين.!زنم گفت راست مي گي مامان.! از كجا فهميدين؟مادرش خنده اي كرد و گفت از گردن قرمز شده ات!!!زنم در حین حرف زدن مادرش اومد و كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم و دستم را دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم. يه نگاه به سينه هاش كردم و يه نگاه به مادرش متوجه شدم يكي از دگمه هاي پيرهن مادرش از بالا باز شده و سينه سفيدش اومده بيرون. ديگه كيرم حسابی شق شده بود يواش يواش دستم رو بردم روي سينه هاي زنم گذاشتم و اون هم دستم رو گرفت و محكم روي پستونهاش فشارداد. مادرش گفت بچه ها انگار من تو خونه نيستم برين راحت باشين منهم اينجا میشینم و تماشا می کنم. منو ميگي از اين فرصت استفاده كردم و دگمه پيرهن زنم را باز كردم دو تا پستون سفيد خوشگل مثل هلو بيرون افتاد. مادرش داشت حسابي از اين موضوع لذت مي برد و با سينه هاش ور مي رفت.من هم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كردیم به لب گرفتن. لباشو با ولع خاصي مي خوردم. يكي از دستهامو رو بردم داخل شورتش و كس خيس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم و آروم بازيش مي دادم. در همان حالي كه بوديم زنم شلواركم و پايين كشيد از رو شورتم شروع به مالیدن كيرم کرد. پستونهاش سفت سفت شده بودند. درحالي كه داشتم گوشش رو مي خوردم به آرامي بهش گفتم مادرت رو نگاه كن.!مادرش داشت با دستاش كسشو می مالوند و با چشماش كاملاً شهوت ناكش عشق بازي ما رو تماشا مي كرد. با يك حركت پيرهن همسرم رو در آوردم!!!بلند شد و شورتش را درآورد. لخت لخت جلوي من و مادرش وايستاد. همان جوري كه ايستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوي كس ناز و خوشگلش شروع كردم به ليس زدن و خوردن. عجب طعمي داشت! كاملاُ‌ مادرشو از ياد برده بوديم. داشتم زبانم رو در داخل كسش مي چرخوندم. از شدت هيجان مي لرزيد. طاقت ايستادن رو نداشت يواش بر روي مبل نشست. رفت به سمت مادرش كه پاهاي لختش رو بروي مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال مي كرد. مادرشو بوسيد و گفت اجازه مي دين كار رو تموم كنيم من ديگه تحمل شو ندارم. مادرش با حالت شهوتناكي گفت عزيزم آخه بايد اول شوهرت رو لخت كني بعدا.ً !!!زنم انگاری تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس بر تن دارم اول پيرهن سپس شلوارکم رو درآورد. با يه شورت جلوي اونا ايستاده بودم. يهويي گفت يك دو سه و شورتم را پايين كشيد! انگار كيرم از زندان در آمده باشه راست و سيخ وايستاد.!! هر دو تاشون انگار كير نديده بودند.انگار زنم همين نيم ساعت قبل همان كير را نخورده بود! شروع كرد كير منو بوسيدن و آروم داخل دهنش برد. شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم ديوانه مي شدم. ناگهان مادرش بلند شد و اومد جلو و گفت عزيزم اينجوري نه صبركنيد بهتون نشون مي دم.!!!!منو بغل كرد و آروم روي مبل نشوند و سرش رو آورد زير و شروع كرد ليس زدن واي چقدر ماهرانه داشت ليس مي زد داشتم خالي مي كردم كه زنم گفت: یاد گرفتم اجازه بده حال نوبت منه.!ولي مادرش نذاشت تنها بمونه و دو تايي افتادن به جون کیرم!!!من که داشتم ديوانه مي شدم. گفتم: آخه مادر جون اينجوري كه نمي شه يه لحظه اجازه بدين. رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا لباسهای مادرخوشگلت رو در بياوريم.!!!زنم از پشت مادرشو بغل كرد و شروع كرد به مالوندن پستوناش.!من هم دو تا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه هاي پيرهنشو در‌آوردن.! كرست كرم رنگ خوش دوختي پوشيده بود.سينه هاش بزرگ و ديوانه كننده بودند. زنم از پشت بند كرست رو باز كرد و منم كرست رو در آوردم. بعدش بند دامنشو باز كرد و زيپشو پايين كشيد. دامنش خودبخود پايين افتاد.!!واي چقدر شهوتناك بود اين صحنه مادرش با يه شورت در وسط و من و اون روي دو زانو نشسته بودیم. دستم رو روي يكي از پستوناش گذاشتم. از شدت هوس میلرزید! زنم ديگه تحمل ديدن اين صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت به مادرش چسبوند. دستاش كس مادرش و كير منو گرفته بودند. منهم نميدانستم از كجاي بدنش شروع كنم. زنم سرشو آورد جلو و لبامون رفت روی هم. با دستاش من ومادرشو مالش مي داد و دستهاي من كس و پستونهاي مادرزنم رو. مادرزنم گفت بچه ها من ديگه طاقت ندارم!!دخترم اجازه مي دي شوهرت منو بكنه؟ دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش. نمي دوني شوهرم چقدر قوي و زيبا آدم رو مي كنه!!! من از کردن اون سير نمي شم!!!!با اين حرفها مادرشو به پشت رو زمين خوابوند. بعد كنارش به پهلو دراز كشيد و شروع كرد مالیدن کسش. ديگه كيرم داشت منفجر مي شد. آروم به پهلو كنار مادرش خوابيدم دستمو گذاشتم روي كسش. خيس و نمناك و لزج بود!خيلي نرم بوسيدمش سرم رو بالا آوردم ديدم زنم صورتش رو نزديك آورده لباشو بوسيدم. بهش گفتم اجازه هست برم روش؟ لبخندي زد و گفت آره عزيزم برو. ولي بعدش منم هستم!!بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست داريد يا نه اجازه هست؟ با يك آه و ناله حشري جواب منو داد.!!! يواش يواش رفتم روش!زنم از عقب كيرم رو روي كس مادرش داد.به چشماي مادرزنم زل زده بودم. احساس كردم زنم داره كير من و كس مادرش رو با هم ليس مي زنه!!!كمي فشار دادم كيرم آروم توي كسش رفت. آخ و اوخش در اومد. كم كم شروع كردم بالا پايين كردن. زنم داشت پستانهاي مادرش رو مي خورد كم كم حركاتم تند و تندتر شد. مادر زنم ديگه داشت ديوونه مي شد. ميگفت: بكن تا ته بكن! جرم بده! اين كس مال تو هستش.! بكنش بكنش!با تمام وجود احساس لذت مي كردم. مادرزنم هم حسابي لذت مي برد و زنم كير منو و كس مادرش رو باهم ليس مي زد.!كم كم داشت آبم مي آمد گفتم من دارم تمام مي كنم! زنم گفت نه تورو خدا من هنوز موندم.!بعد به مادرش گفت: بسه حالا نوبته منه! اومد و روي شکم مادرش دراز كشيد و من از عقب يواش كيرم رو داخل كسش جاي دادم. دو تا كس روي هم افتاده بودند بعداز مدتي كيرم رو درآوردم و توي كس مادرزنم كردم.! و دوبار از اون درآوردم و توي كس زنم كردم، ديگر داشتم تمام مي كردم. بهشون گفتم من دارم تمام مي كنم.! اونا ناي حرف زدن رو نداشتن!من بلند شدم و كيرم رو جلوي صورت آنها گرفتم هر دوتاشون كيرم رو گرفتن.!با دوتا حركت كوچك تمام صورتشون رو با آبم مني شستم!ديگه داشتم پس مي افتادم از هر دوتاشون لب گرفتم و روي مبل پهن شدم اونا هم داشتن همديگر و بوس مي كردن. با اينكه كاملاُ تخليه شده بودم ولي از ديدن عشق بازي اونا باز هم داشتم تحريك مي شدم. مادرزنم گفت بچه ها بلندشيد بريم حموم.آب گرم حمام که بهمون خورد دوباره حالمون تغيير كرد.!مادرزنم كيرم رو گرفت شروع كرد به ساك زدن!زنم هم كس مادرش رو مي خورد و من هم از زير كس زنم رو مي خوردم. دوباره آبم داشت ميومد!بهش نگفتم يهو تمام آبم رو توي دهنش خالي كردم مادر زنم همه اش رو خورد. و با خنده گفت: ناقلا اين كار رو بايستي تو كس زنت بكني!با اين حرفش زنم جيغي از شهوت كشيد و گفت من كير مي خوام همین الان.!!!مادرش سريع از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا، مادرش پستونهاي زنم را از پشت گرفت و شروع كرد به مالیدن.!!! آروم كيرم رو گذاشتم روي كسش. به مادر زنم گفتم نگاه كن چطور كيرم رو تو کس دخترت می کنم! وحشیانه زنم رو می کردم و مادر زنم با خودش ور می رفت. تا هرسه با هم به ارگاسم رسيدیم. تمام آبم رو توي كس زنم ريختم. كيرم رو كه كشيدم بيرون آب مني ام با فشار اومد بيرون مادرش با انگشتاش داشت اون رو مزمزه مي كرد و با چوچوله دخترش بازي مي کرد... هر سه خسته از حمام اومديم بيرون . تا ساعت 7 عصر خوابيديم . عجب روزي بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت يكبار با هم هستيم. البته قرارگذاشتيم كه هيچ وقت من و مادرش بدون دخترش با هم نباشيم.! ولي يكبار نتونستيم جلوي خودمونو بگيريم. آن هم وقتي بود كه زنم براي بدنيا آوردن بچه. بچه اي كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود در بيمارستان بود
این آخرین داستانی بود که در سال 2004 براتون نوشتم. در ضمن سال نوی میلادی سال خوبی برای همه ی هموطنای مسیحی باشه. امیدوارم در سال 2005 بتونم داستانهای بهتری براتون بنویسم

Wednesday, December 29, 2004

ماجراهای داود ، قسمت سوم و آخر

تقريبا پائيز سال پيش بود كه گفتم بزنم بيرون چون خيلي دلم گرفته بود.ماشينو ورداشتم رفتم سمت خيابون. قصد اينو داشتم تا بلكه يه گوشتي خفت كنم شبو باهاش حال كنم.رسيدم ميدون ونك تقريبا ساعت 9.30 الي 10 بود ديدم چيزي گيرم نيومد گفتم كيرم تو اين شانس داشتم از همت ميرفتم خونه تا ديدم يه ماشينه پيله كرده به يه خانومي كنجكاو شدم وايسم ببينم چي ميشه. شايد اگه منم بودم سوار نميشدم چون تو ماشين 3تا مرد گردن كلفت بودن واقعا خايه ميخواد ساعت ده و نيم يازده سوار همچين ماشيني بشي اونم تو همت.بالاخره ماشينه دست از سره كسه ورداشت. گاز دادم رفتم سمت كسه ديدم بي معطلي و بي استخاره اومد تلپ نشست جلو.واي كه چه گوشتي بود . گقتم مسيرت كجاست؟ گفت هرجا كه شما بري گفتم يعني جائي نداري؟ گفت داداش اگه بكني وايسم اگه نه كه....صحبتشو قطع كردم گفتم پس چرا سوار اون ماشين نشدي ترسيدي سر به نيستت كنن؟ گفت اي كاش سر بنيستم كنن آدمو ميبرن تو يه جاي كيري 10نفري ميريزن سرت از عقبو جلو ميگانت دست آخر هم خايه نميكني بگي پولمو بدين.خلاصه اينقدر حرف زديم تا رسيديم دم خونمون خيلي حشر بودم ولي يه كمي ميترسيدم(از دختره)رفتيم خونه مانتوشو در آورد يه لباس آستين بلند مشكي پوشيده بود با يه شلوار لي سفيدسينه هاي بزرگ و خوش تيپ، فاق بلند و ماهيچه اي واي هنوز نكرده داشت آبم ميومد. گفت كاندوم داري؟ گفتم نه گفت خاك تو سرت من بدون كاندوم نيستم گفتم خوب بريم بخريم.گفت نه دارم ولي يه كم خرجت ميره بالا.گفتم فداي سرت.رفتيم تو اتاق خواب. ديگه كاسه صبرم لبريز شده بود. بقلش كردم .خوابوندمش رو تخت رفتم رو لباش واي چقدر يخ بود.يه كمي گاز گاز كردم و خوردمشون بعد دستامو آروم آروم بردم طرف سينه هاش نرم نرم مالوندمشون يواش يواش سرعت مالوندنم بيشتر شد .بلند شدم نشست رو پاهاش بلوز تنگشو در آوردم (مگه در ميومد) واي يه صحنه اي ديدم كه نگو سوتين سفيد با سينه هائي كه ميخواست سوتينو پاره كنه. با عجله سينه هاشو از رو همون سوتين مك زدم و ميمالوندم يواش يواش آه و اوهش داشت درميومدخوابوندمش شلوارشو به آرومي در آوردم واي كه چه رونهائي داشت برنزه و صاف بدون خط خوردگي. از نوك پاش عين تو فيلما ليس زدم تا رسيدم به شورتش . واي چه مزاحمه زدم كنار جووووووووووون يه كسه ترو تميز و مرتب بدون يه دونه مو ديوونه شدم ليسش زدم ديگه قرمز شده بود ديدم با شورت نميشه پاهاشو بردم بالا شورت سفيدو تنگشو از دست كس چاقش ازاد كردم هي ليس زدم.آي واي آخ....حس كردم زبونم خيس شد مثل اينكه ارگاسم شده بود.گفت حالا نوبت منه نشست روم بلوزمو در آورد شروع كرد به نوازش و آروم آروم مك زدن (اون موقع ها هيكل رو به راهي داشتم) رسيد به شلوارم زيپشو وا كرد شورتم نميذاشت كيرم بياد بيرون مجبور شد شلوارمو در بياره كير سفتمو كه از گرز رستمم سفت تر بود مك زد گفتم آي داره آبم مياد يه جوري ماهرانه كيرمو رام خودش كرد كه من كه خودم پسرم نفهميدم په جوري مانع شد تا آبم بياد. آروم كاندومو كشيد رو كيرم بعد نشست روم . سوتينشو در آوردم سينه هاشو كه هر كدوم مثل يه كدو بودن رو ميمالوندم واي كه چقدر ماهيچه اي بود.نوك سينه هاشو گاز گاز ميكردم و مي چلوندم كيرمو به طرف كسش راهنمائي كرد. كيرم رفت تو انگار كيره افتاده بود تو حوض نقاشي چقدر تنگ بود انگار نه انگار جنده بود. يه جوري جيغ مي كشيد كه صدا هنوز تو گوشمه هي ميرفت بالا هي ميرفت پایين چه منظره اي بود داشتم مي مردم ضربان قلبش به گوشم ميرسيد داغ كرده بود دستاش روي سينه هام بود هي اونا رو فشار ميداد منم سينه هاشو جوري فشار دادم كه دستم كاملا مشت شد صداي جيغ و ويغ اتاقو فرا گرفته بود.واي ديگه تو اتاق نبوديم انگار تو ابرایيم. کیرمو در آوردم گفتم آبم داره مياد. سريع خم شد كاندومو در آورد كيرمو كرد تو دهنش واااااااااااااااااااااي چه ساكي ميزد گفتم آبم آبم ديدم هنوز ول نميكنه واي آبم اومد ريخت تو دهنش من به جاي مونا حالم به هم خورد.چه با اشتها ميمكيد و بعدشم قورت داد. بعد اومد ازم لب بگيره كه ديگه من با اينكه تو حال بودم ولي دلم نيومد ازش لب بگيرم چندشم مي شد به زور لبامو گرفتو گاز گاز كرد. ديگه بي حال شده بوديم با همون حالت خوابيديم رو هم تا خود صبح . صبح ساعت 11 از خواب بيدار شديم اصلا چيزي درباره پول نگفت گفتم دمت گرم خيلي باحالي چقدر بدم راضي ميشي؟ گفت هيچي اينقدري كه ديشب بهم حال داد تا الان بهم حال نداده بود همون كه منو ارضا كردي بسمه به زور 30تومن بهش دادم (با خواهش و التماس). شمارشو گرفتمو رفت بعد چند ماه انقدر وابسته شدم بهش كه گفتم كس خوار غيرت زنگ زدم بهش ازش تقاضاي ازدواج كردم و الان 2 سال از اون ماجرا ميگذره و منو مونا 1 پسر كاكل زري داريم

Tuesday, December 28, 2004

ماجراهای داود ، قسمت دوم

شب جمعه بود كه به خونه عمم اينا رفته بوديم. من و بودم و عمم و دختر عمه هام. قرار بود بابام اينا هم بيان داشتيم تلويزيون تماشا ميكرديم كه تلفن زنگ خورد.عمم به سمت تلفن رفت تا جواب بده گوشيو ورداشت بابام بود كه خبر داد من نميام بايد تا صبح تو شركت باشم يه سري به خانم جان بزن مريض احواله برو پيشش.عمم گفت داود بمون پيش مژگان و مرجان نميخوام تنها باشن منم گفتم باشه .خلاصه عمه رفتو ما سه تا مونديم مرجان گفت مژگان اون فيلم ترسناك رو بزار نگاه كنيم منم گفتم باشه بزار ببينيم ده دقيقه از فيلمو ديديم كه تلفن بازم به صدا در اومد اين بار عمه بود گفت بچه ها خانم جان سرما خورده من تا صبح بايد پيشش باشم. رفتيم سراغ فيلم همين طور كه رفته بوديم تو بحر فيلم يهو رسيد به جای حساسش مرده داشت از زنه لب ميگرفت كه من جستي زدمو كنترل رو ورداشتم زدم جلو بعد مژگان گفت اه بابا چقدر ضد حالي تو! خودمم دلم ميخواست ببينم ولي روم نشد. دراز كشيده بودم داشتم فيلمو مي ديدم كه ديدم مرجان پامو داره ناز ميكنه گفتم مرجان نكن بزار ببينيم چي ميشه گفت اون جائي رو كه بايد نگاه ميكردي نگاه نكردي باقيش چرته. گفت خوشت مياد پاهاتو بمالم؟ منم از خدا خواسته گفتم آره بدم نمياد هر كاري دوست داري بكن (من و دختر عمه هام با هم نداريم. گاهي از اين شوخي ها با هم ميكرديم) كه ديدم مژگان اومد گفت من خوابم مياد گفتم خوب برو بخواب گفت آخه ميترسم گفتم بچه شدي؟ گفت پيشم بخواب ديگه گفتم باشه مرجان هم گفت منم ميترسم گفتم باشه .گفتم شما كه ترسوئين چرا فيلم ترسناك ميبينين؟دراز كشيديم ، گفتم مژگان چراغا رو خاموش كن.چراغا رو خاموش كرديم و خواستيم بخوابيم كه ديدم دست يكي تخمامو گرفت گفتم آي چي كار ميكني ديدم دستا دو تا شد كير ماهم ديگه تو اون شرايط ميدونين كه.....-آي داود جوون داود منو بخور منم يواش يواش داشت خوشم ميومد دستمو بردم تو دامن مرجان و پاهاشو ماليدم صداي آه و واوهش در اومد منم بيشتر داغ كردم بعد مژگان دستشو كرد تو بيژامم كيرمو مالوند وقتي ديد كيرم خيسه يهو شيرجه زد زير پتو شلوارو شورتمو در آورد و كيرمو با ولع خورد ديگه گيج شده بودم نميدونستم به كدوم برسم از اين طرف مژگان داشت زير پتو واسم ساك ميزد از اون طرفم مرجان داشت ازم لب ميگرفت منم ديدم دارم عقب ميوفتم رفتم طرف سينه هاي مرجان از رو پيرهن مالوندمشون كه يهو به مژگان گفتم مواظب باش آبم داره مياد ها سريع ته كيرمو گرفت و مانع شد بعد رفت از تو اتاقش يه اسپري آورد و زد به كيرم ديگه هيچي حاليم نبود. به مرجان گفتم دراز بکش دامنشو زدم كنار و رفتم به سمت شورتش خيس خيس بود از رو شورت يه كم كسشو ليس زدم حسابي آه و اوهش در اومده بود ، از پائين هم مژگان داشت كيرمو كه بي حس بود ماهرانه ميخورد و هي خيسش ميكرد و ميمالوند.شورت و پيراهن مرجانو در آوردم لخت لختش كردم دراز كشيدم روش طوري كه مژگان بتونه كيرمو بخوره سينه هاي مرجانو حسابي مالوندم واي كه چه پستونائي داره! كل سينه هاشو به دقت ليس زدم و مالوندم بعد كيرمو از مژگان گرفتم و گذاشتم لاي سينه هاي مرجان بعد سينه هاي خيسشو به هم چسبوندم و كيرمو لاي اونا چپوندم مرجان خيلي خوشش ميومد بعد كيرم رو دادم دست مرجان رفتم سراغ مژگان شلواركش رو از پاش در آوردم بعد شورت و بلوزشم به ترتيب در آوردم. داشتم با كسش ور ميرفتم كه ديدم تو عالم خلسه رفته _آي داود كير ميخوام پنج تا انگشتتو بچپون توم با ترس انگشت اشارمو كردم تو وووااااااااااااااااي چه تنگ بود به زور كردم تو واي نمي رفت كه يهو رفت تو صداي جيغ مژگان کل اتاقو لرزوند _آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي منم وقتي ديدم لذت مي بره انگشتمو آروم عقب جلو مي بردم كه متوجه شدم دستم قرمز شده به مژگان گفتم فوري رفت تو حموم خودشو بشوره. رفتم سراغ مرجان كه داشت با كيرم حال ميكرد كيرمو از دهنش كشيدم بيرون بلوزمو از تنم در آورد، بهم مزه داده بود دوست داشتم پرده مرجانم پاره كنم. خوابوندمش پاهاشو بردم بالا گذاشتم رو شونه هام كيرو فرستادم تو انگار از پرده خبري نبود! چه كس تنگي به زور مي چپوندم تو به زور مياوردم بيرون رفت و برگشت كيرمو سرعت دادم مرجان لحاف رو تختو ميكشيد ميگفت اي واي جووووووون من از اينكه ميديدم مرجان لذت ميبره بيشتر لذت ميبردم ديدم مرجان داره ديگه ارگاسم ميشه داشت از هوش ميرفت كه مژگان سر رسيد كيرمو در آوردم رفتم پيش مژگان روي دست و پا نشوندمش خودمم رفتم سمت كونش كمرشو با دو تا دست محكم گرفتم كيرمو كردم تو كس آكبندش واي داود بكن تو به ارومي كيرو تا نصفش بردم تو ديدم داره صداش در مياد فرياد زد بسه يكي دو بار كه كيرمو نصفه بردم تو كسش يواش يواش خودشم همكاري ميكرد و عقبو جلو ميومد_آي آي چه كلفته واااااااي ديدم داره بيحال ميشه نگاهم رفت سمت مرجان كه داشت ما رو نگاه ميكرد و با چوچولش بازي ميكرد . همين طور كه عقب و جلو ميرفتيم ديد كيرم خيس شد فكر كردم آبم اومد ولي فهميدم كه مژگان ارگاسم شده و بي حال رو تخت آروم گرفت كيرمو در آوردم مرجان اومد خوردش مژگان هم پشت سرش اومد دو تائي افتادن جون كيرم مرجان تخمامو ميكشيد و ميكرد تو دهنش مژگانم كيرمو ميخورد كه احساس كردم داره آبم مياد كيرمو در آوردم دادم دستشون يه كم مالوندنش تا آبم پاشيد رو سينه و صورتشون بعد از هم یه لب گرفتيم و رفتيم حموم و اومديم مثل جنازه ولو شديم رو تخت تا خود صبح.صبح كه بيدار شدم ديدم مرجان رفته حموم و مژگان داره ريختو پاش ديشب رو جمع ميكنه ديد بيدار شدم گفت داود بيدار شدي اومد طرفم يه لب جانانه گرفتيم و پاشديم اتاق خوابو جمع و جور كرديم
دستتون درد نکنه
این همه بازدید کننده
فقط 1 نظر! بابا ایول داره

Saturday, December 25, 2004

ماجراهای داود، قسمت 1

هر وقت از خونه ميومدن بيرون كل محل حالي به حالي ميشدن. از جووناي جقي گرفته تا پيرمرداي به اصطلاح حاجي ، هركي يه جور احساسشو نسبت به هما و هستي نشون ميداد. جوونا كه با تيكه انداختن حاجي هام كه تابلو بودن... شايد اگه هر كسي بود حشری مي شد. مادر و دختر (هستي و هما) جوري لباس مي پوشيدن كه.....مانتوهاي تنگ سفيد (يا اغلب رنگهاي روشن) كه انقدر تنگ بود كه از پشت كوناشونو نشون ميداد. از جلو هم كه قشنگ هر كسي ميتونست اندازه دور سينه هاشونو حساب كنه. از پائين سينه هام كه تا زير ناف و هر وقت ميديدي آبت ميومد. طوري بودن كه حتي وقتي دخترا و زنا هم اونا رو ميديدن حشری مي شدن مادرهما حدود 35-36 سال داشت و خود هما هم حدودا 18-19 سال داشت. هركدوم يه جور آدمو حشری مي كردن هستي كه با هيكل ناز و سينه هاي بزرگ و ماهيچه اي و كون خوش قالبش. هما هم كه زائيده همون كس ولي ورژن 2003 و كاملتر و با طراوت تر . البته هيچكس فكر نميكرد كه اين دو مادرو دخترن همه فكر ميكردن خواهرن البته تا قبل ز اينكه بنگاه دار محلمون براي همه يه بار ماجراي زندگي و هفت جد و آبادشون رو تعريف كنه. خلاصه جونم براتون بگه كه شهره خاص و عام بودن همه رو با بي اعتنا یيشون كشته بودن بريم سر اصل ماجرا و اينكه من چه جوري افتخار آشنائي با اونا رو پيدا كردم و واقعا بزرگترين شانسم تو زندگي و شيرين ترين خاطراتم رو بدست آوردم.من تابستونا تو يه كولر سازي كار ميكردم و مغازمون از روي شانس درست روبروي خونه ی اينا بود. يه روز فكر كنم چهارشنبه بود كه ظهرها حاج مهدي (صاحب كارم) واسه استراحت ميرفت خونه و من مي موندم مغازه البته حاجي آدم خوبي بود و زياد به من گير نميداد و اعتماد داشت. حالا بماند ديدم هما خانوم اومد و گفت آقا ببخشيد اين كولر ما اشكال پيدا كرده اگه ميشه يه نگاهي بهش بندازين ببينيد مشكلش چيه؟. منم افه چسي اومدم و گفتم: الان مغازه تنهاست بزارين براي عصر. گفت حالا اگه ميشه يه كاري بكنين ما از گرما پختيم به خدا. گفتم باشه منم ابزار رو ور داشتم و كركره رو پائين كشيدم و رفتم. چرا پنهون كنم خيلي خجالت ميكشيدم. زنگ طبقه 5 رو زد و يه صداي نرمتر از خودش گفت : بله گفت: منم مامان. در باز شد و رفتيم تو خيلي ها دوست داشتن يه سري به خونه هما و هستي بزنن و اين افتخار نصيب من شده بود. رفتيم تو آسانسور رسيديم دم در ورودي زنگو زد مادرش با يه شلوارك راحتي و يه ركابي در باز كرد. من وقتي اون صحنه رو ديدم كل بدنم از خجالت لرزيد و سرم رو پائين انداختم و رفتيم تو .رفتم به سمت كليد كولر. هستي خانوم انگار نه انگار كه ما اصلا وجود داريم نه روسري نه چادري نه هيچي. كليد زدم بعد از هما خواستم كه منو به پشت بوم راهنمائي كنه. رفتيم به سمت كولر، كولر رو تعمير كردم و داشتم آماده ميشدم برم كه ديدم هما با يه ليوان شربت ازم پذيرائي كرد واي كه اون لحظه چه لحظه اي بود. وقتي ليوانو داشتم ميذاشتم تو سيني چشمم افتاد به يه ديش. ديگه يه كمي پر رو شده بودم گفتم ماهواره دارين؟ گفت بله ولي تنظيم نيست گفتم اگه بخواين من براتون تنظيم می كنم. گفت دستتون درد نكنه. قرار شد پنج شنبه برم ديششونو تنظيم كنم .من كه هما رو دوست داشتم الان ديوونش شده بودم. دوست داشتم هر جوري شده باهاش دوست بشم خلاصه پنجشنبه فرا رسيد ساعت 9 شب رفتم از خونه فايندر رو ورداشتم رفتم سمت خونه ی عشقم ، رفتم بالا تنها بود. مادرش نبود شلوار تنگ و كوتاهي پوشيده بود كه قشنگ خط شورتش معلوم بود. داشت آبم ميومد ميخواستم همون جا بگيرم لختش كنم و بكنمش خيلي جالب بود مثل سري پيش كه واسه تعمير كولر رفته بودم هما يه لحظه هم ازم جدا نشد. رفتيم پشت بوم تنظيم كرديم و رفتیم پائين. تو فاصله اي كه ديشو تنظيم كردم خيلي با هما جور شدم واون از خودش چيزائي مي گفت و منم يه چيزائي درباره خودم براش گفتم ، از حرفهاش فهميدم خيلي تنهاس. داشتم براش كانال ها رو سرچ ميكردم كه يهو رسيديم به اولترابلو! يهو دكمه هاي كنترل رو گم كردم. هول شده بودم. يه تصوير بود كه مرده سينه هاي زنه رو داشت ميخورد. من داشتم ديوونه ميشدم. برگشتم ديدم هما يه جوري نگام ميكنه. روناي هما رو كه از زير شلوار بي نهايت تنگش زده بود بيرون منو بيشتر حشری كرد. ديگه ديوونه شدم. اومد سمت من. چشماي مشكي و ابروهاي كموني و مرتبش و بوي خوب تنش منو بي اختيار برد سمت خودش. نفهميدم چي شد كه ديدم لباش تو لبامه. با دست كيرمو ميمالوند. من محكم بغلش كرده بودم و نميذاشتم جم بخوره ومرتب فشارش ميدادم. گفت بريم تو اتاقم. ريسيور رو خاموش كرد و رفتيم به سمت اتاقش. من كه پشتش بودم دوباره چشمم خورد به كونش كه داشت شلوارشو پاره ميكرد كه بزنه بيرون. يكي دوبار تو راه انگشتش كردم. نميتونستم دست بكشم. رفتيم تو اتاق بغلش كردم انداختمش رو تخت خوابيدم روش. از رو بلوز تنگ ونازكش سينه هاي سفت و نسبتا بزرگشو مي چلوندم بازم ازش لب گرفتم آب دهنامون غليظ تر شده بود مثل چسب. لبامونو به هم دوخته بود با دستش از روي شلوار كيرمو ميمالوند ديگه خسته شد گفت لباسامو در بيار. نشوندمش رو لبه تخت بلوزشو با عجله در آوردم ولي در نميومد. انقدر كشيدم كه پاره شد اما چيزي نگفت. اصلا اينجا نبوديم سوتين سفيد پوشيده بود كه مسئوليت نگه داشتن اون ممه هاي قشنگ رو بر عهده داشتن. از روي سوتين سينه هاشو مالوندم واي چقدر سفت بودن. چه قدر تميز و چه قدر خوشبو. لاي سينه هاشو كه از كرستش بيرون بود رو با لبم خيس ميكردم. سوتينشو در آوردم سينه ها همون طوري با همون نظم وايساده بودن با دو دستم سينه هاشو اونقدر محكم فشار دادم كه وقتي دستامو ور داشتم جاي دستام رو سينه هاش قرمز شده بود. حدود 10-15 دقيقه اي با سينه هاش بازي كردم و اونا رو چلوندم. بعد رفتم سراغ نوك ممه هاش! واي چه رنگ نازي و چقدر برجسته. با انگشت شصت و اشاره اونا رو گرفتم و تكون ميدادم و ميچرخوندم و گاهي اوقات هم ميكشوندم و ميلرزوندم و حسابي می مكيدم. مثل نوزادي كه حسابي گشنشه. بعد با دندون اونا رو گاز گاز ميكردم و ميگرفتم و زبونمو تند تند روشون تكون ميدادم. خيلي داشت حال ميكرد ناله هاي خفيفي ميكشيد(آه واي ي ي ميخوام واي و... ) بلند شدم رفتم سراغ شلوارش. قبل از اينكه اونو در بيارم با دوتا دستم آروم از ساق پا تا بالاي رون هاش خيلي نرم رفتم تا كمرش دكمه و زيپ شلوارشو باز كردم. يه بوس از شكمش كردم و آروم شلوارشو كشيدم پائين پاهاشو برد بالا تا من راحت تر شلوارشو از پاش در بيارم. مونده بود يه شورت سفيد و نرم واقعا يه چيزي كه منو خيلي حشری مي كرد تميزي هما و بوي خوب عطرش بود. از روي شورت با دو انگشتم با كسش بازي ميكردم و ميمالوندم. واي كه كس برجسته و خوش فرم قشنگي. ميتونستي تو دستت بگيريش. يه بوسم از رو شورت خيسش كردم و شورتشو خيس تر کردم. بعد شورتشم مثل شلوارش در آوردم ولي از پاش در نياوردم چون وقتي كسشو ديدم همه چيز حتي اسمم يادم رفت. خم شدم و پاهاشو گذاشم دور گردنم و خودم رفتم لای پاهاش بي مقدمه كسشو با لباي كلفتم مي مكيدم. با دو انگشت شيار كسشو وا كردم و با نوك زبونم توي كسش ضربه ميزدم خيلي خوشش ميومد اينو ازصداي ناله هاش كه يواش يواش بلندتر ميشد و حركات پاهاش دور گردنم فهميدم. بادستم چوچولشو ماساژ ميدادم و با لبام سوراخ تنگشو مي مكيدم. گاهي هم چوچولشو با دندون ميگرفتم و به آرومي به سمت خودم ميكشوندم بعد ول ميكردم. هما بدون هيچ صحبتي بلند شد و مثل برق كسشو از دهنم در آورد وبه سرعت بلوز و شلوارمو در آورد خم شد سمت كيرم ديد نوك كيرم و شورتم خيسه. اين بيشتر حشرش كرد واي ي ي ي ي ي ي ي چه حالي داره وقتي شريك سكسيت شورتتو در مياره رفت رو كيرم تو 3 سوت كيرمو تا ته كرد تو دهنش. كيرم ديگه داشت از خوشحالي بيهوش ميشد وقتي كيرمو از تو دهنش در آورد كيرم 2 برابر شده بود باور نكردم كه اين كير منه تو دستاي هما. يكي دو بار با كيرم بالا و پايين رفت و كرد تو دهنش تا كيرم حسابي خيس خيس شد. رفت سراغ تخمام گفتم نه بدم مياد كسي تخمامو بگيره. اصلا انگار که نشنیده تخممو از ته مثل باد كنك گرفت و دوتاشو كرد تو دهنش اولش خيلي دردم اومد ولي وقتي خم ميشدم صحنه رو بررسي ميكردم حسابي حال ميكردم. با لباي ظريفو نازكش تخماي منو تا ته تو دهن تنگش جا داده بود. بعد كه حسابي كير و تخممو با آب دهن چسبناكش خيس كرد من ديگه صبرم تموم شد گفتم ديگه بسه زيادي ادای فيلما رو در آورديم. خوابوندمش رو لبة ی تخت ساق پاهاشو محكم گرفتمو بردم تا بالاي سرش ديگه كاملا سوراخاش معلوم بود. رفتم سراغ كونش با نوك زبون حسابي ليزش كردم نه اون نه من ديگه حوصله نداشتيم كه با انگشت شروع كنيم. كيرمو چسبوندم به نوك سوراخش با آرومي و احتياط كردم تو آي ي ي ي گفت و ناله هاي خفيفش دوباره شروع شد. كيرمو كه تا آخر و تا ته كردم تو ناله ها تبديل شد به جيغ مسير رفت و برگشت نرم تر شده بود و كيرم و كونش به هم عادت كردن داشت. آبم داشت ميومد زود كشيدم بيرون هما گفت كسم كسم اي ي كسم. من متوجه شدم كه ميگه بكن تو كسم گفتم مگه دختر نيستي؟ جوابي نداد بلند شد و از كشوي تخت يه كاندوم كشيد رو كيرم و گفت با خيار پردشو ورداشته. دوباره دراز كشيد پاهاشو از بالاي ساقهاي ظريفش گرفتم و بردم سمت بالا كيرمو يواش كردم تو، خودشم كمك كرد. اصلا باورم نميشد دختري كه همه حسرت حرف زدن باهاشو دارن الان زير منه. رفتم تو واي چه حالي مي ده كسش حسابي خيس بود كير منو ليز كرده بود 5-6 بار عقب جلو كردم كه صداي آه و ناله هما و صداي جالبي كه از رفت و برگشت كير تو كس هما بوجود اومده بود فضاي اتاقو پر كرد. تو ابرا بوديم كه صداي آه و ناله منم بي اختيار با صداهاي ديگه قاطي شد. كيرمو تند تند مي بردم و بعد يه بار يواش تا ته مي بردم ومي آوردم بيرون. همين روال ادامه داشت كه ديدم يكي درو باز كرد. خيلي ترسيدم ديدم هستي مادر هماست. هما و من متوجه شديم ولي اصلا دوست نداشتيم كه اون همه لذت رو رها كني.م هستي رفت بيرون و درو بست. ديدم كس هما داره كيرمو ميمكه و به طرف خودش ميكشونه ، چه ملچ ملچي آي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ، احساس كردم آبم داره مياد. به سرعت كيرمو در آوردمو كاندومو كشيدم و بادستم كيرمو مالوندم آبم با شدت هر چه تمامتر پاشيده شد روي شكم هما. دادي بلند كشيدم و هما گفت اي ي ي ي ي چه داغه سوختم آي ي ي ي ي ي وآي ي ي ي بعد نفس عميقي كشيد. خم شدم روي هما بدن خودمم كثيف شد و يه لب جانانه از هما گرفتم و آخر سر هم يه بوس کوچولو از لبش گرفتم و تا چند دقيقه بدون اينكه حرفي بزنيم دراز كشيديم بعد از چند لحظه تازه يادم افتاد كه هستي ما دو تا رو با هم ديده. به هما گفتم گفت اشكالي نداره. بعد رفتيم به سمت حموم. روي ديدن هستي رو نداشتم رفتيم بيرون كه صداي آه و ناله هستي به گوش مي رسید. جلوتر كه رفتيم در اتاق باز بود. يه مرد گنده ی كير كلفت كيرشو گذاشته بود لاي پستوناي هستي. طوري كه كير مردك رو نميشد ديد انصافا سينه هاي زيبا و بزرگي داشت بعد
با هما رفتيم حموم
ادامه دارد
باز نظر ندین
داستان هم که نمی فرستین

Friday, December 24, 2004

مادر و دخترا

روی تخت دراز کشيده بودم و رعنا داشت خيلی آروم برام ساک ميزد و از طرفی هم داشتم آرايش کردن ميترا رو نگاه ميکردم که خودشو برای سکس آماده ميکرد. نگار هم از طرف ديگه تو بغلم دراز کشيده بود و با موهای سينه ام بازی ميکرد. رعنا و نگار دخترای ميترا بودن . ميترا با ۳۷ سال سن ولی هيکل بسيار زيبايی داشت و سالها شناگر خوبی بوده. رعنا هنوز ۱۶ ساله نشده يود ولی نگار ۱۷ سالش تموم شده بود. ميترا آرايشش رو تموم کرد و با رعنا شروع کرد به عشق بازی و منو نگار هم زبونهامونو انداختيم تو همديگه و روی همديگه حسابی غلت ميخورديم. کمی که زبونی کيف کرديم ميترا رو بلند کردم و روی خودم کشيدم و سرو سينه های اونو گاز ميگرفتم. رعنا هم کرم برداشت و با انگشت مشغول مالوندن به دور سوراخ کون ميترا شد. ميترا هم روی من ولو شده بود و از انگشتی که تو کونش ميچرخيد کيف ميکرد. نگار هم کيرمو ماساژ ميداد بعد با مهارت اسپری بی حسی به کيرم زد البته وياگرا هم خورده بودم چون خوب سه نفر به يک نفر کمی بی انصافی بود! بلندشدم ميترا رو روی شکم روی پاهاش خوابوندم و رفتم پشتش روی زانو وایسادم و کيرم رو گذاشتم روی سوراخ کون ميترا و همچين فشار دادم تو که جيغ ميترا در اومد ولی من اهميت ندادم و به سرعت ميترا رو ميکردم. صدای فرياد ميترا خيلی دخترا رو حشری کرده بود و شروع کردن با هم ديگه حال کردن. منو ميترا در اوج لذت بوديم و دايم ميترا ميگفت سريعتر! کيرمو در آوردم و دراز کشيدم روی تخت . دخترا سخت مشغول ليسيدن کس هم بودن و منتظر بودن تا نوبتشون بشه. ميترا خودش رو انداخت روی من و تمام بدنم رو شروع رد به ليسيدن. بعد کيرم رو گرفت و دوباره کرد توی کونش و همينطور بالا پايين ميکرد ديگه به ارگاسم رسيده بود منم داشتم به ارگاسم ميرسيدم . حدود بيست دقيقه بود که داشتم ميکردمش. فقط صدای آه و اوه بود که ميومد. يکدفعه ميترا رو بلند کردم و به پشت خوابوندمش و کيرم رو گذاشتم توی دهنش. بعد چند لحظه يک احساس آرامشی بهم دست داد. به ميترا نگاه کردم که آبم از دهنش بيرون زده بود و رعنا داشت با زبون آبم رو از روی صورت مادرش پاک ميکرد. نگار هم داشت حسابی با انگشت چوچوله اش رو ماساژ ميداد. احساس خستگی ميکردم ولی اصلا کيرم نخوابيده بود چون وياگرا کار خودش رو کرده بود. دمر افتادم روی تخت و نگار هم اومد کسش رو گذاشت روی صورتم و منم شروع کردم به ليسيدن کس نگار و اونم همينطور منو نوازش ميکرد. نگار واقعا حشری شده بود. خوابوندمش و کيرم رو گذاشتم رو کسش و پاهاش رو گذاشتم روی شونه هام . کيرم رو تا ته کردم تو کسش. خيلی تنگ بود و لذت بخش. ايندفعه نوبت نگار بود که جيغ های زيبای لذت بزنه. احساس ميکردم تمام وجودم سرشار از لذته. همينطور که نگار رو ميکردم انگشتای پاش رو ميليسيدم که همين باعث شد خيلی زود به ارگاسم برسه و دو بار به اوج برسه. ميترا حسابی بی حال بود ولی با شوق از سکس دخترش لذت ميبرد. رعنا هم کس ميترا رو داشت ميليسيد تا نوبت سکسش بشه. ديگه داشتم از کمر ميافتادم خيلی خسته شده بودم ولی به خاطر لذتی که نگار ميبرد دوست نداشتم سکس رو تموم کنم. دفعه دوم که نگار به ارگاسم رسيد من کيرم رو در آوردم و دمر روی تخت افتادم نگار هم کيرم رو گرفت دستش . همين چند بار بالا پايين کرد آبم پاشيده شد تو صورتش و حسابی صورتش رو خيس کرد. تازه من حشری شدم . رعنا رو مثل يک عروسک بلند کردم . هيکل ريزه ای داشت و مثل پنبه نرم بود. پاهاش رو بلند کردم و کنار سرش گذاشتم بدن نرمی داشت. کسش هم بالا اومده بود. با ولع شروع کردم به ليسيدن کسش و تا جايی هم که جا داشت زبونم رو ميکردم تو کسش. خيلی خوشمزه بود. مثل وحشی ها ميليسيدم. توی همون حالت يکبار به ارگاسم رسيد. دوباره کيرم حسابی بزرگ شده بود .تا ته ميکردم توی کس رعنا و در مياوردم شايد ده دفعه اينکارو کردم ديگه التماسم ميکرد ولی دوست نداشتم که رعنا رو به اين زودی بکنمش. بلندش کردم کشيدمش روی خودم. مثل ديوونه ها همه جامو ميليسيد و من حسابی کيف ميکردم دوباره خوابوندمش و سه نفری مشغول ليسيدن سينه ها و چوچوله اش شديم. از يک طرف هم من با انگشت با سوراخ کون رعنا بازی ميکردم. يواش انگشتم کردم تو کونش خيلی کيف ميکرد به آرومی دومی هم تو کردم . به ميترا و نگار اشاره کردم که دستاش رو محکم بگيرن و من انگشت سوم و چهارم رو هم کردم تو. ديگه رعنا تاب نداشت خيلی حشری شده بود. ديگه دلم به حالش سوخت. کيرم رو گذاشتم توی کسش و کردمش .احساس کردم کيرم داره ميترکه . حسابی بزرگ شده بود و حدود ده دقيقه هم رعنا گاييده شد. کيرم رو درآوردم و آبم رو ريختم روی بدن رعنا. يه نگاه به نگار کردم و اونم يه لبخندی زد. اومد تو بغلم با هم دراز کشيديم و شروع کرديم به لب گرفتن. ميترا هم به آرامی کس رعنا رو ليس ميزد و رعنا هم بی حال افتاده بود روی تخت.
نظر یادتون نره

Thursday, December 23, 2004

من و دختر عمه نسرین

اسمم فرهاد و 17سال بيشتر نداشتم كه اولين سكس دوران زندگي ام را تجربه
كردم.
سكس من با عزيزترين دختر زندگيم بود يعني دختر عمه عزيزم
قبل از اينكه با نسرين سكس داشته باشم بيشتر وقتها خونه ما بود و با خواهرم
چون همكلاس بودند در مورد درسهايشان با هم كار ميكردند
بهمن ماه سال 79بود كه خانواده ما و خانواده عمه ام تصميم رفتند به شيراز
به خانه عمويم بروند و ما هم چون مدرسه داشتيم نتوانستيم برويم
عمه ام سه تا بچه داره كه دختر عمه بزرگم عروسي كرده وپسرعمه ام هم
دانشجو بود و در مشهد درس ميخواندو نسرين كه دو سال از من كوچك تر بود
قرار شد نسرين چون تنها بود بيش من و خواهرم بيايد و تا وقتي برمي گردند
خانه ما باشد
صبح روزي كه خانواده هايمان قصد حركت داشتند نسرين با كليه وسايل مدرسه
اش به خانه ما آمد و ساعت 8 صبح بود كه خانواده هايمان بسوي شيراز حركت
كردندو ما تنها در خانه بوديم
از همان لحظه هاي اول نسرين نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد ولي من زياد
توجه نمي كردم تا اينكه شب فرا رسيد و رختخواب ها را پهن كرديم و خوابيديم
داشت خوابم مي برد كه متوجه شدم نسرين داره پاهاشو به پاهام ميماله نمي دونستم
كه بايد چه عكس العملي نشان دهم خيلي هول شده بودم و نسرين هم بيشنر پاهاشو
بهم نزديك ميكرد منم تصميم گرفتم كه پاهامو بهش نزديك كنم و به روناش نزديك
كردم و گذاشتم روش. گرماي خاص و لذت بخشي داشت و شب اول به همين
ترتيب گذشت
صبح كه از خواب پا شدم خجالت مي كشيدم نگاش كنم ولي كم كم رومون به هم
ديگه باز شد
در طول روز مدام به نسرين و كارهاي ديشب فكر مي كردم و چون براي اولين
بار بود بدن يه دختر رو لمس كرده بودم خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم
تصميم گرفتم كه امشب بيشتر بهش نزديك بشم
شب شد و بعد يك ساعت تصميم گرفتم كه عمليات رو آغاز كنم پاهامو بردم جلو
و به كسش نزديك كردم و اونو مالوندم خيلي خوشش اومده بود و يهو ديدم شلوارشو
پايين كشيد ديگه مغزم كارنمي كرد پاهامو به سوراخ كسش چسباندم واي كه چه لذتي
داشت از جام بلند شدم و رفتم كنارش خوابيدم و چون اولين تجربه سكسي من بود
نميدونستم بايد چيكار كنم ياد چند فيلم سكسي افتادم كه ديده بودم.
صورتمو به لباش نزديك كردم ويه لب ازش گرفتم و بعد هم دستمو از زير لباسش
بردم و سينه ها شو گرفتم با اين كه سن و سالي نداشت ولي سينه هاي بزرگي
داشت. همينجور كه داشتم ميماليدم ديدم نسرين دستشو نزديك كرد به شلوارم و اونو
پايين كشيد و كير منو كه حسابي شق شده بود گرفت
اون شبم گذشت وچون خواهرم خانه بود و از ترس اينكه نكنه بيدار بشه نمي تونستيم
كار زيادي انجام بديم
و روز بعد همه چي دست به دست هم داد تا من با نسرين يه حال درست حسابي
بكنم
صبح كه از خواب پا شدم ديدم خواهرم نيست و يادداشتي گذاشته بود و نوشته بود
كه به درمانگاه ميرود و چون نسرين خواب بود خودش تنهايي رفته حالا من و نسرين
در خانه تك وتنها بوديم
بعد از 20 دقيقه نسرين از خواب پاشد و ازم سوال كرد كه مليحه يعني خواهرم
كجا رفته و منم بهش گفتم
نمي دونستم بايد از كجا بايد شروع كنم كه يهو بهم گفت فرهاد مياي از كارهاي
ديشب بكنیم؟ منم از خدا خواسته قبول كردم و بعد اومد جلو و بهم چسبيد و بعد هم
از هم لب گرفتيم و 10 دقيقه اي به اين كار مشغول بوديم و بعد ازش خواستم
لباساشو در بياره و اونم درآورد واي كه چه سينه هايي داشت داشتم از حال ميرفتم
كسش از سينه هاش بهتر. يه كس تر تميز ملس
من كه اين صحنه هارو ميديدم حسابي خشكم زده بود و يهو با صداي نسرين
به خودم اومدم و ازم خواست تا منم لباسامو در بيارم ومنم اطاعت كردم
رفتم جلو وسينه هاشو تو دهنم كردم بعد از يه مدتي صداي آخ و اوفش در اومد
و بعد اون اومد سراغ كير من وحسابي برام ساك زد.
حالا ديگه وقت عمليات اصلي رسيده بودو بهش گفتم كه اجازه ميدهي از عقب
بكنم ولي جوابش منفي بود ولي بعد ازالتماس هاي من قبول كرد
رفتم و كرم رو برداشتمو آوردم و يه مقدار به كون نسرين زدم و يه مقدار هم
به كيرم و كيرمو به سوراخ كونش نزديك كردم وبا يه فشار كم سر كيرمو
فرستادم تو مثل اينكه خيلي دردش اومده بود چون خيلي جيغ و داد مي كرد
بقيه كيرمو هم با تلاش فراوان فرستادم و حالا ناله هاي نسرين به جيغ هاي بلند
تبديل شده بود
دستمو بردم زيرش و كسشو با دستام نوازش مي كردم كم كم داشت از اين وضع
لذت مي برد من زياد تلمبه نمي زدم چون داشت آبم ميومد و من دلم نمي خواست
به همين زودي كار تموم شه
بيشتر كس نسرين رو نوازش مي كردم و بعضي وقتها هم سينه هاي قشنگشو
مي گرفتم بعد از 15 دقيقه تصميم گرفتم خودمو خالي كنم وشروع به تلمبه زدن كردم
هنوز يك دقيقه اي نگذشته بود كه نسرين بشدت لرزيد و جيغ بلندي كشيد
فهميدم كه ارضا شده و منم ريتم تلمبه زدنمو تند تر كردمو و بعد از يك دقيقه منم آبم
اومد و همشو خالي كردم تو كون نسرين و هردو بي حال افتاديم
از نگاه نسرين ميشد فهميد كه لذت فراواني برده و منم از امر خيلي خوشحال
بودم
اون يه هفته قشنگ گذشت و خانواده هايمان از سفر برگشتند و الان سه سال است كه
از اون ماجرا ميگذره و در طول اين سه سال ديگر موفق نشده ايم با هم حال
كنيم و هر وقت دلم ميگيره به اون يه هفته فكر ميكنم
دوستای خوبم لطفا نظر بدین
مردم از بی نظری
منتظر داستانهای شما هستم

Wednesday, December 15, 2004

نغمه و داداشی

اين ماجرا حدود 3 سال پيش اتفاق افتاد. يه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حميده. من بيست و يک سالمه و عادت دارم که هميشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همين باعث ميشه هر کي منو ميبينه تحريک بشه. يه شب در حالي که دمرخوابيده بودم از خواب بيدار شدم ديدم يکي دامنمو زده بالا و داره با کونم ور ميره.اولش ترسيدم يکمي چشامو باز کردم ديدم داداشمه.خيلي جا خوردم باورم نميشد.نميدونستم چکار کنم.به آرومي به کونم دست ميکشيد که بيدار نشم.بعداز چند دقيقه که با کونم بازي ميکرد شرتمو تا زير باسنم کشيد پايين و شروع به دست کشيدن و بوسيدن کونم کرد.زبونشواز پايين به بالا ميکشيد روي چاک کونم بدنم مورمور ميشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشري شده بود جرأتش بيشتر ميشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوک زبونشو ميکرد تو و ميچرخوند خوشم اومده بود.حسابي پشتمو ليس زد وسوراخمو خيس کرد وقتي از خوردن و ليسيدن کونم سير شد شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در آورد.آب دهنشو زد به کيرش و خوابيد روم.کير سفت و داغ و کلفتشو لاي لمبه هام حس کردم .احساس خوبي بهم دست داد .کيرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همينکه سرش رفت تو درد شديدي بهم دست داد تکون خوردم که کيرش در بياد اما محکم چسبيده بود و نميذاشت.فکر کنم ديگه ميدونست بيدارم.سر کيرشو کرده بود تو ولي تکون نميخورد.وقتي ديد من خودمو سفت گرفتم ودردم مياد يه دستشو از زير بغلم آورد و سينمو چنگ زد و با نوک پستونم بازي کرد. بعد از چند دقيقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم. تا ديد کونم شل شد آروم فشار داد. چند بار اينکارو تکرار کرد تقريباً نصف کيرش تو بود. سوراخ کونم باز شده بود کيرشو کشيد بيرون و دوباره تف زد و کرد تو . اينبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابي ليز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشري شده بودم.دلم ميخواست بيشتر بخورم دست ديگه شو از زير شکممم آورد تا با کسم بازي کنه منم شکممو دادم بالا که دستش رد شه همين باعث شد که لاي کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا يه فشار همه کيرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولي اينبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازي کردن و کيرشو تو کونم جلو و عقب ميکرد . در همون حال با سينم ور ميرفت . داشتم به اوج ميرسيدم تا اونموقع همچين حسي بهم دست نداده بود . همينکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بي حال ميشدم اونم يهو کيرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالي کرد همونجا . بي حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کيرشوکشيد بيرون. تازه فهميدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشيد بالا و رفت. تا مدتها رومون نميشد تو چشم هم نگاه کنيم ولي دو بار ديگه هم با اون سکس داشتم.

Monday, December 13, 2004

یک خاطره دیگه از رضا

سلام دوستای خوبم
تا رسیدن داستانهای جدید مجبورم داستانهای تکراری بذارم تا وبلاگ خالی نمونه
منتظر داستانهای قشنگتون هستم
سال اول دبيرستان بودم كه بعد از ظهر اومدم خونه. يك جفت كفش غريبه دم در بود آروم درو باز كردم رفتم تو ، صداي پسر عمه ام و جيغ مامانم رو شنيدم.. آروم رفتم تو تراس و از اونجا رفتم پشت شيشه اتاق مامانم از چيزي كه ديدم شوكه شدم صحنه اي ديدم كه انتظارشو نداشتم . باور نمي كردم.مامانم لخت خوابيده بود رو تخت و پسر عمه ام با انگشت ميكرد تو كسش. بعد از يه مدت مامانم گفت آيدين دو تايي و آيدين با دو انگشت كرد تو كس مامانم ، بعدش مامانم گفت سه تايي و 4 تايي ... و اين در حالي بود كه نفس نفس ميزد.در همين حين ديدم آيدين شلوارشو كشيد پايين و كيرشو گرفت جلوي دهن مامانم و گفت مينا بخورش. مامانم گفت دوست ندارم و آيدين به زور كرد تو دهنش ولي بعد از يه مدت خود مامانم با ولع داشت ميخورد.نمي دونستم بايد چيكار كنم با ناباوري نشستم رو زمين و زدم تو سرم. بعد از خونه زدم بيرون.شب برگشتم ديدم مامانم سرحال ميگه سلام كجا بودي چرا دير كردي؟ تو چشاش نگاه كردم و چيزي نگفتم رفتم تو اتاق و بروم نياوردم. آخه چي ميتونستم بگم.جمعه ي همون هفته قرار بود عمه ام بياد خونمون. معمولا وقتي مهمون داريم مامانم زياد به خودش نمي رسه . ولي اون روز صبح رفت حموم وقتي اومد رفت تو اتاقش. از اتاقش كه اومد بيرون هاج و واج مونده بودم اين چه لباسيه ، اينجوري كه همه ي بدنش معلوم بود. يه دامن قرمز تنگ كوتاه با يه چاك تا دم سوراخ كونش. يه پيراهن آستين كوتاه بدون كرست كه سر سينه هاش افتاده بود بيرون بدون جوراب با يه خروار آرايش. گفتم مامان ميخواي بري عروسي؟ گفت بده آدم به خودش برسه؟بعد از ظهر بود عمه ام اينا اومدن بعد از 2 ، 3 ساعت ما رفتيم تو اتاقم ، بابام با عمه ام داشتن تلویزیون ميديدن حواسشون نبود كلي سرگرم بودن.تو اين اوضاع مامانم صدام كرد و گفت مياي اينو تو انباري به من بدي؟ يكدفعه آيدين گفت بزار بازيشو كنه چي ميخواي؟ من ميدم. و با مامانم رفتن تو انباري اينو بگم كه انباري ما بيرون ساختمانه من كنجكاو شدم آروم رفتم دنبالشون كه ديدم مامانم خم شده رو گوني برنج و آيدين از پشت كرده تو كسش ، مامانم شورت هم پاش نبود. تا اينو ديدم رفتم عقب طوري كه انگاري تازه اومدم از بيرون داد زدم مامان چيزي ميخواستي و آروم رفتم تا رفتم تو خودشونو جمع و جور كردن.

Saturday, December 11, 2004

یک خواهش

سلام به همه ی دوستای خوب
اگه دوست دارین این وبلاگ یک وبلاگ خوب و خوندنی بشه داستانهای خودتون رو برامون بفرستین تا به اسم خودتون درج بشه
منتظر داستانهای قشنگتون هستیم

Friday, December 10, 2004

یک خاطره از رضا

اسم من رضا ست
يه وقت فكر نكنيد بي غيرتم ولي اين ماجرا واقعيت داره.هفته ي پيش بابام نبود رفته بود ماموريت ، من و خواهرم و مامانم رفتيم مهموني
مهموني يكي از دوستاي مامانم بود.وقتي رسيديم بعد از سلام و احوالپرسي مامانم و خواهرم رفتن تو يه اتاق تا لباساشونو عوض كنن وقتي اومدن بيرون مامانم يه جوراب سفيد نازك بلند پوشيده بود با يه دامن كوتاه سياه كه به اندازه ي يه وجب تا بالاي زانوش بود. يه پيراهن سفيد حرير هم پوشيده بود كه زيرش معلوم بود و كرست سفيد مامانم معلوم بود. خواهرم يه شلوار برمودايي تنگ پوشيده بود از اينا كه پاچش تا زير زانوش بود با يه تاپ و بدون كرست كه سر سينه هاش معلوم بود . در ضمن بگم كه خواهرم 20 و
مامانم 38 سالشه ولي خيلي جوون مونده. كم كم مهموني خيلي شلوغ شد. كلي پسر و دختر اومده بودن . مامانم با چند تا از اين پسرها حرف ميزد و ميخنديد. خواهرم با يه دختر و 2تا پسر ديگه تو اتاق ورق بازي ميكردن، وسط هاي مهموني بود كه ديدم خواهرم ميگه من ميرم بيرون. بدون اينكه لباساشو عوض كنه مانتوشو پوشيد و روسريشو انداخت رو سرش ، رفت. مانتوش هم از اين مانتو نازك ها هست كه پوشيده بود.اينو بگم كه اون فقط تو مهموني ها اين مانتو رو مي پوشيد. بعد از شام ديدم هنوز نيومده. گفتم برم ببينم كجاست رفتم ديدم يه صداي جيغ از بالا مياد. مشكوك شدم رفتم بالا. خونه ي دوست مامانم سه طبقه بودو یکی از طبقه هاش خالي بود.ديدم لاي در بازه. آروم درو باز كردم كه صدا نده رفتم تو
باور نمي كردم. ديدم 3 تاپسر هم زمان داشتن با خواهرم حال ميكردن.خواهرم نشسته بود روکیر يكي ، اون يكي هم كيرشو كرده بود تو كونش ، سومي هم داشت با ساك زدن خواهرم حال ميكرد.تا حالا نمي دونستم خواهرم اوپنه .ديدم اينجوري خيلي بده. اين پسرها هم هي حرفاي ركيك ميزدن منم ديگه داشتم ميتركيدم ولي نمي دونستم چيكار كنم. پسرها هي ميگفتن جرت ميدم. قربون سينه هاي اون مادري كه به تو شير داده.خواهرم هم مثل كسايي كه حشري شدن داشت ميگفت جووووووون منو بگا! سري اومدم پايين و به روم نياوردم. ديدم مامانم مسته مسته و چون نمي فهمه پاهاش باز شده و شورتش معلومه. يه شورت سفيد توري كه كسش از زير معلومه. ديگه موندن و جايز نديدم و اومدم بيرون. ساعت 11 شب بود برگشتم ديدم جفتشون مستن و دست مردا و پسرها هم بيكار نبود. همش لاي پاها و سينه هاي اونا بود. همينكه منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.شب كه اومدم خونه خواهرم به مامانم ميگفت مامان چقدر آب خوردي؟ من سه تا، مامانم گفت منم دو تا ، خوب شد رضا نفهميد. نيمه شب گذشته بود اومدم آب بخورم ديدم هر دو لخت تو بغل هم خوابيدن

داستان بفرستین

سلام دوستان
ما همچنان منتظر داستانهای شما هستیم
ضمنا نظر یادتون نره بدین

Thursday, December 09, 2004

آرزوی ایمان

دوست دارم یکی مامانمو بکنه
می دونین ، دوست دارم یه روز که میام خونه ببینم سر و صدا میاد. برم یواش دید بزنم ببینم یه مرد کیر کلفت رو مامانم خوابیده و داره تلمبه می زنه
جوووووووووووووووووووووون

Tuesday, December 07, 2004

اولین سلام

سلام دوستان
این وبلاگ ویژه ی همه ی کسانی که با مامان یا اعضای خانواده سکس داشتن ساخته شده
هر کس مایله که داستانش در این وبلاگ گذاشته بشه داستانشو برامون بفرسته تا به اسم خودش در وبلاگ درج بشه
این رو هم در نظر داشته باشید داستانها حتما باید به فارسی تایپ شده باشن
منتظر داستانهای شما هستیم